تبليغاتX
سفرنامه کربلا ...
از شعور افتاده ام آقا.

از همان ذره شعور دفعه قبل هم افتاده ام.

بین مریض هم که شده مرا بخوان آقا.

نسخه را کسی جز تو نمی تواند بپیچد.

کارت حافظه ی گوشی ام خراب شده واین یعنی روضه نمی شود رویش ریخت.

آقا!

دورت بگردم که اول و آخر کارم به دست توست

با همین وضع خراب

دورت بگردم که

با همه ی بی شعوری ام

باز جایم زیر قبه توست.

آقا

من کجا دارم جز زیر قبه تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 22:44  توسط زائر  | 
برخیز علمدار رشید لشکر من....

بنگر چه آمد از غم تو بر سر من....

قلم من هم شکسته آقا..... انکسرقلمی.....!

---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: نگارنده همچنان به وب مراجعه می کند ونظرات را می خواند.....

 ۱۲ مرداد۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط زائر  | 
هنوز مانده ام....پیش پای عباس(ع).... پیش نمی رود پایم.... حتی بعد از ۶ ماه.....
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:33  توسط زائر  | 
(نکته : شرمنده دوستان...خطوط ابتدایی این مطلب تا حدی مخاطب خاص داره...خسته نشید...)

یک سوال دارم .....!اگر کسی از تو بپرسد :چند روز مقر امام علی(ع)..نزدیک آبادان بودی چه جواب می دهی؟ می گویی"یک شب؟!یک روز؟ دو روز؟ سه روز؟ یک ماه؟؟؟؟" می گویی :از وقتی آنجا پا گذاشته ام گویی ثانیه هایم همه در مقر امام علی(َع) ست.. شب وروزم ...نفس هایم...... می گویی هستی ام به روشنای فانوس های مقر امام علی(ع) شت که روشن است! اینها را تو می فهمی.... حالا بگو که ما... چند روز حرم علی (ع) بودیم......؟

من مدینه ندیده ام!بقیع ندیده ام! کعبه ی چهار گوشه ندیده ام ..اما! علی..علی...علی...

 ........! انگار که روایت حرم علی(ع) را نوشته ام اما تو تمام شده نگاهش نکن! من خوب ننوشته ام.... من چطور می نوشتم روایت علی (ع) را...! بگو فاطمه(س) بگوید این روایت را.....

رسیده بودیم ...

بدو به نماز برسی! می روی! ب بهانه ی رسیدن به نماز  شرم را کنار می گذاری و می روی داخل حرم حسین(ع)...!از "باب الشهدا" وارد می شوی.... همان نزدیک در اقتدا می کنی..." سه رکعت نماز مغرب....اما خدایا! در ارض کربلا!"......نماز عشا را شکسته می خوانی چون نماز فقط در دایره ی حایر تمام است(آنجا جماعت نیست..). بعد از نماز می روم توی صف بسیار منظمی که غبار حرم حسین را به تبرک می دهند....قرار کاروان دم باب الشهدا ست که برویم حرم را نشانمان دهند... یک کار "قریبی" می کنم! می دوم به سمتی که می شود زیر قبه! حق دارم.....می ترسیدم عاقبت شش گوشه را ندیده بمیرم....رفتم یک نظر ببینم تا نگران مردن نباشم! می گویم:خدایا فقط یه نگاه از دور! میروم...پرده را کمی کنار می زنم....حسین(َع)!!!! ضریح شش گوشه ی حسین .و منی که ذکری نگفته ام...به بهانه ی نماز حتی اذنی نگرفته ام!!!!۱ یادم نمی آید آنجا چه گفتم.....................................

می روم سر قرار با کاروان....می خواهند حرم را بگردند ومن دیگر تاب نمی آورم! تاب نمی آورم ایم همه توریستی رفتار کنم! قرار می گذارم:۴۵ دقیقه دیگر دم حرم حضرت عباس(ع)....! و می دوم! باهمه ی توانم می دوم بیرون! اما اینجا که بیرون نیست! اینجا بین الحرمینه......... فرار می کنم به عباس.... یا اباالفضل! کمک!!چطور با حسین ات رو به رو شوم؟ برادر حسین...برادر حسین...برادر حسین.... کمک!می رسی به حرم عباس....می دوی طرف حسین...عباس.....حسین....عباس...حسین....... با بار اول که آمدی می شود هفت دور.....حالا در درور هفتم داری پا برهنه و پریشان با صورت خیس  می دوی طرف حسین..... می رسی به درگاه....با خودت می گویی کاش باز هم وقت نماز بود می پریدم توی حرم ات...! چند روز است ذکرت فقط شده" حسین دورت بگردم.."...........ایستاده ای به درگاه حسین و روضه می خوانی...... آقا!هیچ جا راهم نداده اند! آقا....به امام رضا گفتم به خاطر جوادت.... آقا! من حتی آز رقیه هم کوچک ترم.................... وای ... گویی....نگاهم می کند..... با مهربانی....با دل خون......."غصه نخور آقا....!جانم فدای رقیه(س).....غصه نخور آقا.....".....از آن ۴۵ دقیقه ای که قرار گذاشته ای ۱۰ دقیقه بیشتر نمانده... می روی طرف حسین(َع) میروی داخل حایر...می روی زیر آن قبه که دعا زیر آن رد خور ندارد...... و این "زیاره الحسین...خود دعای مستجاب است...."

در توانم نیست وصف اش! آنقدر یادم است  که سلام داده ام..... آنقدر یادم است  که  حتی آنجا هم دایم می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین" و در آغوش ضریح هنوز می گفتم "اللهم ارزقنا زیاره الحسین"...... در آغوش ضریح..!

ضریح حبیب بن مظاهر در  چند قدمی آقاست.... راستی تو که بوده ای حبیب حسین....

ضریح شهدا.....آی زهیر......سلام...سلام.....

اتاقی که قتلگاهش می گویند... نمی روم...می گویم لااقل حالا نه....

ضریح  سید ابراهیم مجاب... او را "مجاب خوانده اند چون به زیارت آمد و سلام واد... و صدای حسین بود که از درون ضریح فرمود :" و علیک السلام یا ولدی!" به نام درهای دور تادور حرم مگاه می کنب...باب السدره...باب الزینبیه..... دور می زنی تا می رسی به باب الشهدا  ... با کاروان وارد بین الحرمین می شویم....تمام ۳۵۰ متر طول حرم را کلمن آب گذاشته اند...رهنما می گوید: بخورید....! یاد فکه افتاده ام واذن دخول اش...

حرم عباس(ع).... درست از درگاه اول ضریح پیداست....! دستهای باز ابالفضل......باب الحوائج...باب الحسین.... ... دوباره از کاروان جا می مانم...! مهم نیست! همان جا در درگاه می ایستم..... درگاه حرم عباس(ع).... با صفا ترین نقطه ای که در عالم دیده ام....درگاه حرم برادر حسین(ع)......

آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس.....!

اگر از من بپرسی... حرم عباس(ع) باغی از باغ های بهشت نیست...خود بهشت است...... .جای عجیبی ست... با در های بسیار! باب الفرات درشرق..باب القبله در جنوب... باب الحسین (ع) در غرب که به بین الحرمین باز می شود وباقی درها به نام ائمه است.و قبر مقدس ..در سردابی است و آب سراسر آن را فرا گرفته وطواف می کند... باور می کنی ؟ آب دور قبر عباس طواف می کند..... حتی اگر پشت درب بسته ی سرداب بایستی باز هم خنکای آب را حس می کنی...... وصف عباس از توان من خارج است ...پای ضریح اش... زمزمه ی یاباب الحوائج می شنوی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:36  توسط زائر  | 
یاد اولین زیارت علی(ع) افتاده ام....بیرون حرم...روی زمین...کبوتر ها خیلی زیاد بودند....می رفتم بین شان.... وقتی می پریدند  می دیدی همه اطرافت احاطه شده!............. از نجف نمی شود دل کند.تو هم دل نکن برو در ایوان طلا بنشین و بگو : یا علی(ع)...! جلو برو آقا.... می خواهم پا جای قدم هایت بگذارم تا حرم حسین(ع)! بنشین در ایوان طلا و آنقدر حرف بزن که گلویت خشک شود ودلت آرام....  بنشین در ایوان طلا و زیارت جامعه بخوان ....نوشته: و اگر زیارت امیر المومنین(ع) بود به جای"جدّک" بگو "اخیک"....برادر پیامبر من!  وداع نکن...هنوز یک زیارت دیگر مانده! شب را صبح کن!  برای روزی که صبح اش حرم علی ست و غروبش حرم حسین(ع)...! و شنیده ای که گفته اند: کاظمین شاید!

برو حرم علی.... اینجا هیچ کلامی به دلت خوش تر از علی نیست...علی  علی  علی   علی..... برو دو زاند بنشین ویتیمانه نگاهش کن!...نگاهش کن.....

می گویند :ما لفظ وداع را به اشتباه به معنای خداحافظی به کار می بریم...وداع از مصدر وـ د ـ ع به معنی به ودیعه گذاشتن(امانت گذاشتن)است... این ها تسلای دلی ست که وداع با علی در خاطرش نمی گنجد...... بمیرم برایت علی!کاش بودم آن روز که ناله زدی "این اخوانی..".... کاش پیش مرگ فاطمه ات بودم علی! کاش فدایی محسن ات بودم علی...کاش فدایی میثم بودم علی.... کاش فدایی کمیل بودم علی............................... گفت و گویت به درازا  می کشد....علی!من تا به حال  هیچ کس را مثل تو ندیده بودم.................... وقت نیست! باید بلند شوی....عزم دیاری پر بلا داریم...

تا به حال همه اش سفید پوشیده ای ...این بار گویی نمی شود...سراپا سیاه پوش می شوم....۱۴۰۰ سال است که عزادارم حسین...!گویی محرّم است...محرم نیست اما گویی محرم است... دیگر حال خودت را نمی فهمی... هیچ نمی فهمی...زمزمه هایت پایان ندارد و اشکهایت گویی به فرات وصل است...! هیچ نمی دانی...از همان خدایی کمک بخواه که تورا راهی حرم علی کرد.... اما...این راهی دیگر است....(امریکایی ها را در جاده می بینم و صدای سید حسن نصرالله در گوشم می پیچد: امیلیکیون لا یعرفون ماذا یعنی لبیک یا حسین.....لبیک یا حسین!)

سیّد مرتضی! راوی این روایت تویی! بیا روایت کن سیّد! ...."هر سر که پیمان بلا دارد بیاید....هر کس هوای کربلا دارد بیاید...." من دیگر حالم دست خودم نیست سید! در اتوبوسی که به سمت کربلا می رود.... من...دیگر هیچ ذکری به ذهنم نمی رید جز "حسین....." این مقتل توست سید! این مقتل مصطفی ست..این مقتل باکری ها ست... آما سید ! تو خودت روایت کن "مقتل پسر حیدر را!"..تو خودت روایت کن حکایت عباس را! علی اکبر را! قاسم را ! زهیر زا! حبیب را! حرّ را! طفل رضیع را!.........

اتوبوس در جاده می رود اما مسیر پیاده ی کنار جاده عریض تر است..برای زائران پیاده....

تابلوی کنار جاده : ۴۰Km الی کربلا المقدسه......

۳۰Km الی کربلا المقدسه....... مداح شروع می کند به خواندن: نسیمی جان فزا می آید....بوی کرب وبلا می آید...بوی کرب وبلا می آید.... تابلوی کنار جاده : "مرحبا الی کربلا المقدسه"...........................

.

بر مشامم ...می رسد..هر لحظه ..بوی...کربلا........... بر دلم...دیگر...نماند...آرزوی ....کربلا.....!

ایستاده ام....آرام نمی گیرم..! خدایا فقط زنده بمانم تا حرم!

اتوبوس پشت حریم امنیتی نگه می دارد.... پیاده شو... و اولین قدمت را بر خاک کربلا بگذار......

باید ماشین های خود شهر را سوار شویم.... نوار ضبط شده ای سلام می دهد  و خوشامد می گوید... السلام علی الحسین.................

پیاده شو! چند قدم بردار...! یه حرم می بینی! از تواضع گلدسته ها بفهم که حرم عبّاسه...! اون لحظه فقط یه جمله به ذهنم رسید: "اللهم ارزقنا زیاره الحسین(ع)!!!" خدایا ! زنده بمانم! ....اینجا شارع قبله العبّاس است! خیابان منتهی به حرم برادر حسین............... حرمی که گنبدش از هر چه دیده ای طلایی تر است...پرچمش سرخ...... 

صبور باش!باید وارد هتل شوی...هتلی که از حرم علمدار حسین ۵ دقیقه هم فاصله ندارد..... می گویند:غسل کنید و حاضر شوید برویم حرم! بی تابی!غسل نمی خواهی....فقط می خوهی پا برهنه بدوی طرف حسین! ورد زبانت شده "اللهم ارزقنا زیاره الحسین(ع)!!!" ...."اللهم ارزقنا زیاره الحسین(ع)!!!" .........صدای اذان مغرب بلند می شود....جلوی حرم عباس(ع) سلام می دهیم و به علت کمبود وقت!!!!! به سرعت وارد بین الحرمین می شویم.........نوشته های وبلاگ نویس ها یادت می آید " یادت باشه بین الحرمین پا برهنه باشی" آدمهای متمدن کفش به پا دارند و تو را چه به تمدن!!!!

صدای اذان.... شتاب کاروان..... هلال ماه ذی القعده..... حرم حسین(ع).....!"اللهم ارزقنا زیاره الحسین(ع)!!!" می گویند بدو به نماز برسی! .....خب...بد هم نمی گویند! جماعت حرم حسین را نباید از دست داد! بدو !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:52  توسط زائر  | 
صبح...به سمت کوفه...و چه دردی ست در این کلام...."کوفه"....

حرم میثم تمار..... گویی صدای علی می آید......:" این اخوانی....؟"

خانه ی امیر المومنین(ع)... شنیده ام ...در مدینه...در مسجد پیامبر.. دری ست ...که می گویند: خانه ی فاطمه(ع)... ونمی گویند: خانه ی علی(ع)..."به قصد".    اینجا اما...می گویند خانه ی علی... ونمی گویند خانه ی فاطمه(س). نه که نخواهند بگویند نه! نمی گویند چون اینجا دیگر مدینه نیست... اینجت کوفه است! شهر خطبه های علی...شهر  خیانت به حسین(ع)...شهر غربت مسلم.....اینجا را نمی گویند خانه ی فاطمه(س)...و به چشم دل حتی نباید بگویند خانه ی علی... که علی ۳۰ سال قبل...آری ۳۰ سال قبل...در همان مدینه...شهید شد...! از در و دیوار بپرس... . اینجا را می گویند خانه ی علی.... نه جرات داخل شدن داری نه تاب پشت در ماندن..! بگو "منم گدای فاطمه" و وارد شو...!اینجا خانه ی حسن و حسین(ع) است...خانه ی عباس(ع) و زینب(س) است....خانه ی ام البنین است .....خانه ی امّ هانی ست... و هنوز مشخص است که کدان اتاق..اتاق کیست.... و تو را به خدا! تو را به خدا نخواه از من که بگویم این خانه همان محل غسل بدن علی(ع)ست...محل وداع با علی (ع) ست.... تو را به خدا آرام باش زینب(س)! از مصائب تو هنوز بسیار مانده.............

خانه ی علی(ع) در چند قدمی مسجد کوفه ست... و نزدیک محلی که روزی دارالعماره بوده...دارالعماره ای که مسلم را............. دارالعماره ای که هانی  را... دارالعماره ای که زینب (س) را..................! دار العماره ای که اسرای خاندان محمد(ص) را.....!   . و حالا دارالعماره ای نیست..تنها نیزار است.

به سمت مسجد کوفه می رویم...نوشته: فاخلع نعلیک انّک فی الواد المقدّس طوی.. بزرگ است...خیلی! مقر حکومت علی(ع) ست و مقر حکومت مهدی(عج) ... و می گویند در مکان همین مسجد بوده تنوری که طوفان نوح از آن برخاست... و می گویند که "نجف" کوهی بوده..همان کوه که پسر نوح از آن بالا رفت. اینجا مسجد کوفه است که هزار پیامبر و وصی درآن نماز گزارده اند...و تو را چه حاجت به هزار تن...تو را همان بس که علی(ع) اینجا نماز گزارد.... و حالتی رفت که محراب به فریا د آمد.....  و روایت است( گمانم از صادق آل محمد(ص) ) که : اگر مردم فضیلت این مسجد را می دانستند بر سر زانوان خود به سوی آن  می آمدند.... 

نماز مسافر در چهار جا تمام است...: مسجدالحرام...مسجد النّبی...حائرالحسین(ع)... و مسجد کوفه.... گویی خاک پای علی وطن است!..... و می گویند که عصای موسی و خاتم سلیمان و شجره ی یقطین در این مسجد است... و می گویند: گرفتاری در آن دعا نمی کند مگر آنکه حاجت روا شود... و می گویند نشستن درآن حتی بدون ذکر عبادت است... و می گویند :مسجد کوفه از اهل شفاعت است... و می گویند : راست وچپ آن باغ هایی ست از بهشت....همه ی این ها هست وچیز دیگری نیز : "قبله ی مسجد کوفه به سمت خانه ی علی (ع) ست... سبحان ا... ! " حال وارد شو! اما نه از هر دری! از باب ّالثعبان وارد شو که امروز به تحریف باب الفیل می خوانندش. و این حکایتی دارد:

علی(ع) بر بالای منبر نشسته بود وخطبه می خواند که ناگهان ماری وارد وارد مسجد شد که سری به بزرگی سر شتر داشت...مردم عقب رفتند..مار به سمت علی آمد... زمزمه ای کرد...جواب گرفت...ورفت...! امیر المومنین فرمود:  "او از طرف طایفه ی جنّیان آمده بود وگفت که میانشان اختلاف افتاده واز من خواست به عنوان وصی پیامبر در میان انسان ها   به سراغشان بروم و من پذیرفتم."(نقل به مضمون) .از آن پس دری که مار از آن وارد شده بود" باب الثعبان" نامیدند. بعد ها برای تحریف این واقعه فیلی از ایران آوردند و برای تماشای مردم جاوی این در گذاشتند  وآن  در را "باب الفیل" نامیدند..!! وارد شو...از همان در که مار وارد شد وجواب گرفت...

چه وسعتی! کف مسجد را  لوله کشی آب سرد کرده اند ودر حالی که افتاب داغ کوفه می تابد پایت خنکای زمین را حس می کند.... دلم هوای سهله می کند وغربت خاکی اش! در مقام ها نماز بخوان و دعای هر مقام را زمزمه کن...و یادت نود که در مسجد کوفه هستی! ستون چهارم مقام ابراهیم(ع) ...دکه المعراج( که پیامبر در شب معراج در این مکان در رکعت نماز خواند..تو هم بخوان!) ...ستون پنجم مقام امام حسن(ع)...    ستون سوم...مقام امام سجاد....           مقام نوح(باب الفرج)....مقام امام صادق(ع)... دکه القضا(آنجا که محل قضاوت های علی (ع) بود)...بیت الطشت...       مقام آدم و حوا ! در این نقطه بود که آدم خدا را قسم داد به حق پنج تن و خدا توبه اش بعد از ( نمیدانم) چند سال بخشید... .وچه خوب بهانه ایست!! :الهی بفاطمه وابیها.... وبعلها وبنیها......................................

داری می رسی به نقطه ی اوج حکایت.. به محراب علی(ع).... به محراب نیمه شب های علی...به محراب شب های کوفه...  صدای علی است که می گوید : مولای یا مولای...انت الرب وا نا المربوب.............! محراب شهادت علی  و یتیم شدن ما ...!

.

.

نماز می خوانی..به جماعتی کثیر.... وحالا چقدر جای علی خالی ست...حالا که پشت محرابش ........... کاش در نمازی به تو اقتدا می کردم علی!

بلند شو و برو به سمت آن گنبد طلایی که همیشه فکر می کردی گنبد مسجد کوفه است...نه! آن حرم پسر عموی حسین(ع) است: مسلم بن عقیل بن ابیطالب !

مسلم! شنیده بودم از تو! شنیده بودم که فرمانده ای فاتح بودی در صدر اسلام... وحالا حدود ۷۰ ساله ای... وچه دردی ست مسلم! چه دردی ست وقتی کسی مثل تو در کوچه های کوفه غریب شود ان هم در پی ۱۲ هزار نامه..! و حالا نگران خودش نیست...فقط کاش می شد جوری به آقا خبر رساند: کوفه میا حسین جان........!

نزدیکی های صبح خوابش می برد و خواب علی(ع) را می بیند :" فردا در کنار مایی مسلم!"................. و حرم تو در مقر حکومت مهدی(عج) ست ... وهرکس به حضور او آید تو را نیز زیارت می کند..!  رو به روی حرم مسلم  حرم هانی بن عروه است..   سلام بر یارانی که در تاریخ بی مثال اند.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:8  توسط زائر  | 
نماز جماعت ظهر جمعه را در حرم علی (ع) می خوانیم.... دلم برای خطبه خواندنش تنگ شده.                 ساعت ۱۵:۴۹ جمعه...عصر جمعه...(عصر جمعه یعنی جاده ی اهواز -آبادان...یعنی مقر امام علی(ع)...)   . در راه کوفه ایم..مقر   حکومت علی(ع).. به سمت سهله. با خودم فکر می کنم بعد ها که یادم بیفتد عصر جمعه ای را در مسجد سهله بودم.... وای....  س ه ل ه

سهله

حضرت صادق(ع) به ابو بصیر فرمود:ای ابو محمد!گویا من می بینم حضرت صاحب الامر(ع) در مسجد سهله فرود آید با اهل و عیالش و منزل آن حضرت باشد و حق تعالی هیچ پیامبری را نفرستاده مگر آنکه در آن مسجد نماز کرده است...هیچ مرد وزن مومنی نیست مگر آنکه دلش مایل است به سوی آن مسجد و در آن مسجد سنگی هست که در آن صورت هر پیامبری ست و هیچ کس با نیت صادقه نماز و دعا نمی کند در آن مسجد مگر آنکه بر می گردد با حاجت برآورده شده وهیچ کس در آن مسجد امان نمی طلبد مگر آنکه امان می یابد از هر چه می ترسد.    حضرت فرمود : زیادتر بگویم برایت؟عرض کردم: بلی. فرمود: از جمله بقعه هایی ست که خدا دوست می دارد او را در آن بخوانند و هیچ شب و روزی نیست مگر آنکه ملائکه می آیند به زیارت آن مسجد و عبادت می کنند خدا را در آن. اگر من نزدیک می بودم به شما همه ی نماز ها را درآن مسجد می خواندم.اما ای ابا محمد! آنچه وصف نکردم از فضیلت این مسجد بیشتر از آن است که گفتم.عرض کردم: فدایت شوم حضرت قائم(ع) همیشه در آن مسجد خواهد بود: فرمود: بلی.

وآن خانه ی ادریس(ع) و ابراهیم(ع) بوده و در حال حاضر مسکن حضرت خضر نبی ست و خانه ی صاحب الزمان خواهد بود.

حالا تصور کن که این تویی...تویی که مدتهاست پشت در ایستاده ای...تویی که مدتهاست بی نفس زنده ای. تویی در عصر جمعه ...به درگاه منزل صاحب الزمان(عج)....گویی اینجا فرق نمی کند چه کسی هستی...مهمان حبیب خداست و میزبان.. پسر فاطمه(س)..!!... این اولین مسجدی ست که  می بینم چیزی مثل اذن دخول دارد...می خواهم از خاک اش بردارم برمی دارم اما...به زمین می ریزم..می گذارم برای وقتی که از صاحب خانه اجازه بگیرم!....حال آنجا گفتنی نیست اهل عالم! به زبان نمی آید!همه ی عطر های خوب عالم را...همه ی حس های خوش عالم را جمع کنید..آنجا سهله ست..  .قسمت اعظم مسجد سقف ندارد و زمین آن خاکی ست...خجالت کشیدنمان به جاست از فرشهای دستباف خانه هایمان!..    .مقام های مختلفی ست که هر کدام نمازی دارد و دعایی که به دیوار زده اند و هر گروه دسته جمعی می خوانند. مقام ابراهیم(ع).. مقام امام سجاد(ع)..مقام حضرت خضر(ع)مقام امام مهدی(روحی فداه...) هر مقامی محرابی قدیمی از سنگ دارد .  یادت باشد که کفش هایت را در آستانه ی مسجد..همان جا روی خاک در آوری. اعتنا نکن به نگاه آدم های متمدن که میگویند:شاید خورده شیشه بر زمین ریخته باشد!!! آدم با کفش وارد خانه ی خودش هم نمی شود چه رسد به خانه ی صاحب اش.. 

نماز مقام ها را می خوانم.به همان ترتیب که باید خواند .آخرین مقام..داخل صحن..مقام خود آقاست...مقام مهدی... نزدیک اذان مغرب است ... در مقام مهدی سر به سجده می گذارم و دعا می کنم...بلند که می شوم صدای اذان بلند می شود... . صفهای جماعت تشکیل می شود... چه وسعتی دارد صحن مسجد وچه جمعیت عظیمی... . نماز به امامت یکی از فرزندان آیت الله شهید حکیم است.. و نمازی هست که بین مغرب وعشا در مسجد سهله می توان خواند.                                                  صدای "یابن الحسن" ها بلند ست... حال سهله را باید بچشی.. آنجا چشمهایت را لحظه ای ببند.. صدای قدم های مردی را می شنوی... مردی به غربت علی.. نسیم عبورش را حس می کنی..واقعا حس می کنی که مردی عبور میکند . نسیم حرکت عبایش به صورت خیس تو می رسد...به این یقین داشته باش! به اندازه ی توحید ات!.... حالا ..تویی که باید با سهله وداع کنی... با خانه ی امام زنده ات..! امید بسته ای به دیدار دوباره....غرق تصور ظهوری......

در مرور خاطرات یادت می آید که پیش از سهله.. در کوفه به مسجد زید وصعصعه رفته ای ...آن دو برادر بودند و از یاران خاص امیر المومنین...اینجا همه در امام معصوم حل شده اند..آنقدر که حتی خاطره ی سهله بر انها مقدم شده..  

شب ـ حرم... و ضریح خلوت علی(ع)...جانم امیر المومنین(ع)....علی....علی.... چه طنینی دارد این نام...علی..علی...    اینجا غبار فرش های حرم را به تبرک می دهند و برای گرفتن اش صف ست... صف می ایستم... سرم را کج می کنم و دست گدایی را دراز...دست خالی ام را...حتی کاسه ی شیر هم نیاورده ام..  غبار فرش حرم را کف دستم می گذارد... " و من مثلی فی العالم!؟"  حس می کنم همه ی سرمایه ی عالم..بود ونبود عالم...کف دست من ست..!                      

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:9  توسط زائر  | 
نجف ـ گوشه ای از حرف های راوی کاروان

مزار امام اول شیعیان تا زمان هارون الرشید(...) مخفی بوده...مزار علی به شکل تپه ای خاک بود وکسی آن را نمی شناخت جز شیعیان نزدیک... تا  اینک بعد از سالها  مردم به مکان ان پی بردند( داستان آن هم شنیدنی ست...). 

امام وصیت کرد چهار تابوت بسازند و به چهار شهر بفرستند که سه تای آن خالی ست و یکی حامل بدن مطهر..  .شهری هست در افغانستان به نام مزار شریف.به این نام است زیرا یکی از چهار تابوت خالی را آنجا دفن کردند .سه شهر دیگر به گمانم کوفه و مدینه ست و نجف.

اگر کسی می دید...گمان می کرد جلوی تابوت روی هواست...چهار نفر زیر تابوت علی را گرفته بودند اما....!

وصیت کرده بود: پشت تابوت را بگیرید و هر کجا رفتند بروید..آنجا که خدا اراده کرده مدفن علی(ع) باشد.

پشت تابوت را گرفتند:حسنین(ع)... و جلوی آن را جبرئیل و میکائیل.

جبرئیل و میکائیل در شهر نجف توقف کردند.در کنار قبری که قرن ها پیش نوح(ع) برای وصی پیامبر آخرالزمان حفر کرده بود...

چیزهایی از تو به ما نگفته اند..... پیامبرمان می گفت اگر مردم فضایل  علی را   میدانستند  بر او سجده می کردند.(نقل به مضمون) 

علی علی علی علی علی علی علی علی علی... حرم علی....ظرفیت می دهند...مدارا می کنند... ... نفس بکش....در حرم علی به نیابت همه نفس بکش....

عمر سفر کوتاهه...اعتنا نکن به خستگی جسم... .

صدای علی ست که در گوشم می پیچد: سلونی قبل ان تفقدونی....... مردی می گوید: تعداد موهای ریش مرا بشمار......!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط زائر  | 
(اشاره: شاید در سرگذشت بزرگان شنیده باشی از عظمت حرم علی...از اینکه اولیا الله هم تاب به یکباره وارد شدن نداشتند...از اینکه هنگام ورود با همه وجود احساس  کوچکی می کی.... . همه اینها حق ست... و شاید تنها یک چیز تو را مدد دهد: روضه ی زهرا(س)! هنگام ورود برای خودت روضه ی فاطمه را بخوان....)

نماز جماعتی نمی بینم ...روی فرش هم جا نیست.روی سنگ هم!می دانی چرا؟ باور می کنی اگر بگویم بخش اعظم حرم علی خاک است و سنگ ندارد؟...۲ رکعت نماز صبح و ۲ رکعت نماز شکر می خوانم.حرم کوچک است و بزرگ...! کل حرم به وسعت یکی از صحن های حرم غریب الغربا نیست... وچه بزرگی علی...می خواهی بگویی: السلام علیک یا علی بن ابیطالب(ع) اما زبانت السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) را عادت کرده! میان گریه خنده ات می گیرد...رو می کنی سمت مشهدالرضا و سلام می دهی.....سلام آقا...سلام... .

سلام علی جان...چه بزرگی تو و چه بزرگ ست ضریحت.... ومن چه عقد ه ها دارم از شلوغی ضریح امام رضا(ع)...  .خلوت ست...می فهمی؟ دور ضریح علی خلوت ست.... می پندارم که   در آغوش گرفته ام  ضریحت را اما..! کوچکم! ضریح در آغوش من جا نمی شود...و انگار باز تویی که مدارا می کنی با کوچکی من.... گویی منم که در آغوش ضریح تو ام....علی...علی..علی.... حالا پدری ات را...لمس می کنم...حالا می فهمم چرا شبهای قدر بر سرشان می ک.بند و می گویند :یتیم شدیم.... اینجا حرم برادر رسول الله است...اینجا حرم کلید دار جنت است...

می گویند سه نفر در این ضریح دفن شده اند و تو در مجموع شش رکعت نماز  می خوانی:آدم(ع)...نوح(ع)... و علی(ع)... . یاد چیزی می افتم...: سالها شنیده ام"ایوان نجف".....شنیده ام" عجب صفایی دارد" ...هنوز ندیده ام! غرق شوق می شوم.... می دان که ایوان میان دو گلدسته است.... می روم  و در صحن..آن عظمت را می بینم....بزرگ است....! خیلی بزرگ تر از تصور من... دری که درست مقابل ایئان طلاست..."باب الرضا(ع)" ست....! سر در ایدان نوشته اند:"انا مدینه العلم وعلی بابها" و ضریح بزرگ علی را از اینجا واضح می بینی....حال یتیمی داری که  که از پدری بزرگ سالها دور مانده... وحالا مقابل او زانو می زند....خیالت راحت! در ایوان طلا جز دو زانو هیچ جور دیگر نمی توانی بنشینی.....می خواهی حرف بزنی...؟ نترس...مدارا می کنند با کوچکی ات.... خودشان کمک می کنند... این.. همان علی ست!علی خیبر ...مهان است پدر یتیمان کوفه... همان است مظلوم مدینه...همان است وصی رسول الله... همان است امیر المومنین فاطمه(س)... همان است نبا ء عظیم...بعد از این همه سال تازه شروع کرده اند به سنگ کردن حرم خاکی علی...  .اینجا همه ی تاریخ را می بینی.... همه اش را.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:56  توسط زائر  | 
السلام علیک یا اباالحسن روحی لک فداء.... 

صدای اذان بلند است...از باب القبله وارد می شوی...به خدا وارد می شوی... یا زهرا(س)...همه ی تاریخ از جلوی چشمت می گذرد... پیامبر....رحلت...علی. خیبر...صلابت....علی. مدینه...غربت...علی. اشک...زهرا...علی.توطئه...خلافت...علی. حسن...حسین...علی. زهرا...زینب...علی. محراب....منبر...علی.

در...دیوار...علی.  مسجد....زهرا...علی. چاه...تنها...علی. این اخوانی؟....علی.

خدایا اینها از من خسته اند من اینها...علی. کوفه.علی.نمک.علی.یتیم.علی. حرم.علی. اادخل یا مولای؟ علی. ...ضریح.... علی...علی...علی...علی...علی...علی...علی...علی...علی...علی...علی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:19  توسط زائر  | 
حالا آن طرف نرده ای.خاک عراق.یاد تفحص می افتم....صدای سید مرتضی توی گوشم می پیچد:"و کربلا را تو مپندار که شهری ست در میان شهرها و..." . این منطقه را زرباطیه می نامند...نامش را می توانی در شرح عملیاتهای مهران وقلاویزان پیدا کنی.همان ابتدای جاده(این جاده که می گویم خاکی ست..) تابلوی بزرگی ست . روی قسمتی که به سمت ماست نوشته اند: السلام علیک یا علی بن ابیطالب(ع)... و سمت دیگرش در مسیر مقابل: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)... دو طرف جاده نخلستان است و نخلستان.. خانه هایی پراکنده که بهترینشان کاهگلی ست..خوابم می برد.۲ ساعتی می گذرد...  بیدار که می شوم هنوز نخلستان است و نخلستان.. اتوبوس در اقامتگاهی در شهر "کوت" برای نماز توقف می کند...و بگذار از آن وضو خانه بگویم... وضو خانه ای که سقف اش آسمان است و چقدر شبیه مقر امام حسین(ع).... .  سوار می شویم... اندکی بعد...روضه بشارتی ست بر نزدیکی مقصد... روضه...  تاریکی و صدای ضجه اتوبوس را پر می کند... هنوز نخلستان .  ۱۰.۳۰ شب .هتل الصفا که در شارع کوفه-نجف واقع است و اندکی دور از ح رم... . موبایلم ساعت هاست که خاموش ست.سیم کارتم را با سیم کارت عراقی عوض می کنم و اولین پیام را ارسال می کنم برای برادرم. می گویند ساعت ۴.۳۰ آماده باشید برویم ح رم... با زنگ موبایل و صدای محمود کریمی بیدار می شوم" شبایی که دلا رو غم می گیره..دل تنگم واسه ح رم می گیره..می زنه پر دوباره سمت نجف... می ره ایوون طلا و دم می گیره.. آقام...آقام...آقام...آقام..."

پر می گیرم... اتوبوس حرکت می کند و وقتی در راه حرم حیدر باشی محال ست دوری راه و... آزارت دهد! از کنار وادی السلام عبور می کنیم..وای عجب پر رمز وراز ست وادی السلام..! می گویند ارواح تمام مومنین در وادی السلام اند... تصور کن چند سلام باید بدهی به اهالی وادی السلام!...۲۰ هزار متر مربع وسعت..انتهایش به انتهای شهر می رسد و قبر ها به حالت سرداب پایین می رود...چه روزگاری ست که به دلیل شرایط امنیتی وارد وادی السلام نباید شد...!!! می گذریم... از چهره ی شهر فقر می بارد... دلم می شکند...فقر در چند متری ح رم علی؟؟...         

علی!من از آنهایم که اصطلاحا می گویند "پا از شاه عبد العظیم" آن طرف تر نگذاشته....!علی.... می دانم که مدارا می کنی با من آقا! می دانم که مدارا می کنب با من... .  عاقبت ...در انتهای کوچه ای نه چندان عریض....از دور گنبد طلای حرم امیر المومنین(ع) را می بینی....! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط زائر  | 
مهران ـ اذان صبح

آب موقتا قطع است.اولین باری ست که با آفتابه ی قرمز وضو می گیرم ! یاد حج نرفته ام می افتم وشکسته شدن "من" ها ... از لگدمال شدن غرورم لذت می برم.... نماز جماعت صبح در حسینه ای کوچک برگزار می شود ... جمعیت کم می شود . کسی روضه می خواند.... سنگین ترین روضه ای که می توان خواند: روضه ی زینب(س). ... صدایش را ضبط می کنم هنگامی که می گوید " خدایا شکرت...مهرانم..توی راه کربلا" شانه هایم می لرزد...گفت کجا؟؟؟؟ ....

دیوار های حیاط را  دور تا دور ذکر نوشته اند: یا مسلم بن عقیل.... یا قاسم بن حسن...یا زینب کبری(س)...  قدم می زنم...راه می روم.... می نشینم.... بی قرارم.  بوی اکالیپتوس می آید! کاروانها از ساعت ۶ مسافرانشان را برای رفتن به مرز جمع می کنند.ساعت ۸ صبح  به طرف مرز می رویم : سربازی داخل ماشین می آید تا گذرنامه ها را چک کند... یاد سفرنامه هایی که خوانده ام می افتم. یاد کسی که می گفت  لحظه ی آخر گفتند  گذرنامه ات فلان مشکل را دارد   ومن روی آخرین صندلی نشسته ام.... نفسم در سینه حبس است تا سرباز پیاده می شود  . تا نقطه ی مرز ۱۵ ک.م مانده.چشمهایت را اگر باز کنی تانک های نیم سوخته ی کنار جاده را می بینی... .می رسیم به پایانه ی مرزی مهران... ساعت حدود ۸.۳۰ است .ساعت ۱۲ از مرز عبور می کنیم ... وتو نخواه که از چیزی به نام "معطلی" برایت بگویم.... تو داری به دیدار حسین می روی.... ومگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستاده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد.....؟    مردم روی خاک خدا نماز ظهر می خوانند.  از دیوار مرزی خودمان که عبور کنی آن طرف جماعتی هستند که هر چند به هزار زحمت خود را شبیه غربی ها کرده اند قیافه  شان و فارسی حرف زدنشان داد می زند شرقی هستند( نمی گویم ایرانی هستند .که ایرانی بودن لیاقت می خواهد!)  و روی سینه ی لباس نظامیشان نوشته: U.S army!  یعنی ارتش آمریکا!!!   بین مردم می گردند و  عده ای را (روحانی ها و جوان ها را) برای عکس برداری و انگشت نگاری و ... می برند. به روحانی جوانی هم اشاره می کنند. بلند می شود . وخدا می داند که با چه صلابتی! و چه لبخندی! و چه متین واستوار گام بر می دارد! بعد از چند دقیقه بر می گردد و تو به وضوح صدای تکبیر قلب ها را می شنوی. چه خوار می شوند در نظرم آن چند جوانک u.s.army !  حدود ساعت ۱۶ سوار اتوبوس هاس عراق می شویم. و نخواه که از معطلی بگویم....! از مرز ورودی عراق رد می شویم.از آن نرده ها که گویی امتداد نرده های شلمچه است. و شلمچه زیاره الحسین است!و آن خورشید که پشت نرده ها می بینی گنبد طلایی حسین است و نرده ها...نرده های بین الحرمین...  غروب...خورشید را پشت نرده ها می بینی و رد می شوی!  و من یقین دارم که خورشید... هر صبح از دارالاجابه ی رضاست که طلوع می کند و در قتلگاه حسین است  که به خون می نشیند و این طوافی ست به دور سر پسر فاطمه (س)....

و من یقین دارم که شیعه .. اگر شیعه باشد بذات کربلایی ست. در کربلاست که متولد می شود.... در کربلاست که می جنگد...و در کربلاست که می رود... و با کربلاست که برانگیخته می شود. وبه چشم من این است حکایت " کل یوم و کل ارض" ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:10  توسط زائر  | 

قسمت دوم

                                                                                                  چه فرخنده شبی بود شب قدر من...!علی...علی....علی...از ولادت تا شهادتت نشسته بودم در ایوان طلای حرمت....شنیده بودم "چه صفایی دارد"...ندیده بودم...چه شب ها و روز هایی بر من گذشت با نفس حبس در سینه...از تصور آینده به خودم می لرزیدم....چه دارد می شود... بوی کربلا می آمد.می رسد...شبهایی که خوابهایت هم بوی نجف می دهند.صدای سید مرتضی توی سرم می پیچد:برخیز ای چاووش شهر عشق برخیز....غسل زیارت کن ز نهر عشق برخیز...برخیز از جا و بر پا کن علم را...آواز ده آواز عشاق حرم را...هر سر که پیمان بلا دارد بیاید....هر کس هوای کربلا دارد بیاید....  . ساک بستنم تقریبا سه هفته طول می کشد...جمع نمی شود! آخر چه دارم که با خودم به کربلا ببرم!!!! هوای حرم علی ازین فاصله دارد بیهوشم می کند.......خوابم...؟

چیزهای عجیبی می بینی.مگر امروز چه روزی است؟ به حساب تقویم ۸ آبان ۸۷....امروز گویی همه روزگار من است....کارت شناسایی ات را تحویل می گیری... پشتش نوشته: شماره اتاق نجف:.... شماره اتاق کربلا: ....  

سوار شو! با پای چپ نه! با پای راست نه! با سر سوار شو....

سوار شو.... با کارتی که به گردنت است... کارتی که به ملت بدرقه کننده در ترمینال یک چیز می گوید: او زائر الحسین است.... با اشک نگاهت می کنند.. . خدا می داند که چند بار تا به حال رفتن زائران را دیده ای.......انگار این لحظه که پایت را از زمین برداشتی و سوارشدی چند سال طول کشیده...۸/۸/۸۷ است...سلام محمد حسین فهمیده...امروز شهادت توست...روزهای گذشته در ذهنت مرور میشودنفسی که بند آمده بود....یاد اینترنت می افتی و هر شب search کردنت : "کربلا" ..."نجف" تیتر وبلاگها و نوشته ها یادت می آید..."کربلا کوته ترین راه است تا درگاه دوست"و کسی نوشته بود: " یادت باشه بین الحرمین پا برهنه باشی" یادت باشه پیش آقا از رقیه حرفی نزنی"......یادت باشه..... غرق فکری که حوالی ساوه کنار جاده یه تابلو می بینی: به طرف روستای شهید چمران... سلام بابا! یاد کتاب "مرکز اسناد ساواک " می افتم و کارت شناسایی ات که رویش نوشته بود: مصطفی چمران ساوه ای...  . حال عجیبی دارم...یاد برادری ام که وقتی بد حالی ام را دید گقت:قرآن بخون ....قران می خونم..."آل عمران". از کرمانشاه جاده به شدت کوهستانیه...پر پیچ و گاهی هم برفی. چراغای ماشین خاموشه وملت کم .بیش خوابن...نگاه می کنک با جاده ای که شاید روزی مسیر تردد حاج همت بوده...مسیر تردد کاظمی ها .....و......  . تاریکه.برای من تاریکه...مگر وقتی که عبور ماشین از روبرو جاده را کمی روشن کند. و مکالمه ی من با دختری که نگاهم می کند:

-مینا

-(...)

-دانشجویی؟

ـ اوهوم

ـ جغرافی

ـفلسفه

ـ تهران

ـتهران!

-تو همونی که توی سلف دانشگاه روبرت نشسته بودم.....

آشنا در می آیی... حرف جنوب می شه. رفته .پارسال با دانشگاه...خوشحال می شوم....همسفر کربلایت زائر کربلای جبهه بوده. وخدا می داند چقدر حکمت نهفته است در همسفری ها...

ساعت ۲۲:۵۷ ...سرم را می کنم پشت پرده.تسبح دستم است اما هیچ گونه ذکری به ذهنم نمی رسد...خیلی که داغ شوی حد اکثر می توانی بگویی: دورت بگردم حسین...دورت بگردم حسین... تابلوی کنار جاده: اسلام آباد غرب!...بی توقف...بی راوی...حتی نمی توانی زار بزنی... کمی بعد  :یادمان شهدای مرصاد..... و چند تانک سوخته... "سلام شهدا...ببخشید طعم عجیب حضورم را....زائر برگشت خورده تان دارد می رود زیارت حسین! حلالم کنید... این عبور به اراده ی من نیست! و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم...." با تکانهای شدید اتوبوس در اثر پیچ های جاده بیدار می شوم ... نخل می بینم... نخل! واین یعنی به مرز نزدیکیم..زیاد طول نمی کشد که اتوبوس نگه می دارد در صف اتوبوس هایی که پشت هم پارک می کنند و در واقع نوبت می گیرند برای عبور از مرز ..ساعت ۳.۳۰ نیه شب است و مرز را ۸ صبح باز می کنند. از اتوبوس پیاده می شوم وبر خاک مهران قدم می گذارم.... احساس گنگ "کجا دارم می روم" هنوز همراهم است. پیاده از کوچه ها عبور می کنیم تا می رسیم به استراحگاه زائران. از در که وارد می شویم دلم برای همسفران جنوب تنگ می شود..اینجا بوی مقر می دهد وکسی نیست که خاطرات مقر امام علی را با او یاد کنی.... اینجا به وسعت مقر نیست...کف اش هم خاکی نیست... اما اگر مثل من جا مانده ای و دلتنگ ..می توانی "مقر" خطابش کنی( اگر چه که "مقر" محل قرار است و تو بی قرار...) اتاقهای کوچکی ست که در هر کدام یک کاروان استراحت می کنند.خوابم نمی برد وبه شدت سرحال ام! به انتظار اذان می مانم...اذانی که دیر تر  از اذان تهران است... و خدایا چقدر دل تنگ نماز صبح های مقر ام! ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط زائر  | 
قسمت اول

(سلام خواننده! سعی کن وقت خواندن ...به جای صفحه ی مانیتورت...برگه های خیس اشک دفتر مرا ببینی!)

آغاز ماجرا جاده ی اهواز-آبادان نبود.که تا نزدیکی های آبادان من هنوز هیچ نیافته بودم...در نیافته بودم... . مقر امام علی(ع)...علی...علی...علی...! همه چیز از تو شروع شد... از غروب جمعه ۱۸ اسفند ۸۵... از اتاق نیایش نه! از اولین جماعت مقر نه! هنوز یخ ام باز نشده بود. از تاریکی هوا و صدای بلندگوی مقر که اربعین را پیشواز رفته بود...فانوس ها...خاکریز ها...راه... طول مقر را می رفتم و برمی گشتم...از ساعت گذشت...خاکریز... روضه...من...مداح چیزهایی می گفت...یک اسم شنیدم...بلند و واضح... داد می زد:حسین... انگار نشنیده بودم تا به حال! حسین...حسین....حسین...

***

اولین بار که گنبر طلایی و پرچم سرخت را دیدم همان جا بود: غروب اربعین.

پشت نرده های شلمچه...یادم نیست که گفتم"اللهم ارزقنا زیاره الحسین" یا نه...    نسیمی جان فزا می آید....بوی کرب وبلا می آید...بوی کرب وبلا می آید

***

عید ۱۳۸۵... کسی رفت کربلا. وقتی برات رفتنش را امضا می کردند آنجا بودم. بالای نردبان بود و داشت برای محرم گونی می زد به سقف.

با گریه از خواب پریدم. همان لحظه نوشتم : "خوابیدم...خواب دیدم...کربلا...۶گوشه...پرچم...اباالفضل... آب...عطش...خیمه...سبز...رفتم تو...زار زدم"

خواب دیده بودم...کنار یک باغ سرسبز...قبر اباالفضل العباس را....و نهر آبی که درست از کنار قبر می گذشت...خواب دیده بودم که وسط بیابان وارد خیمه ی سبزی شدم و در خواب ...همه ی ذرات وجودم از ضجه ی خودم لرزیده بود.

***

شده بودی همه کسم...شده بودی مکه و مدینه ام....شده بودی نجف ام..

شده بودی کربلای ندیده ام...شده بودی کاظمین ام...شده بودی سامرا یم

چه گویم مشهدت خاک برین است...... ویا خاک امیرالمومنین است

گمانم کربلا یا کاظمین است............. نه  این خاک یل ام البنین است

راضی بودم به رضای رضا(ع)...زنده بودم به طواف حریم ات.... آن سال...وارد حرمت که می شدم...یک بار نشد....به خدا یک بار نشد که درست سلام بدهم! با تو بودم! اما گنبدت را که می دیدم ناخود آگاه می گفتم : السلام علیک یا اباعبدالله! و همیشه به خودم می لرزیدم از این کار خودم...کلی سعی می کردم تا درست ادا کنم "یا علی بن موسی الرضا"!

دلگیر بودم از شلوغی حرم ات! می خواستم فقط من باشم و تو! حسودیم می شد به زائران خوبت...می ترسیدم نگاهم نکنی بین این جماعت. به خدا یک بار نشد که نگاهم نکنی!

چیز دیگری بود زیارت بعد از سفر جنوب.... چیز دیگر تری! بود وقتی همه ی مسافران جنوب را با اشک بدرقه کردم...................... حرم ات شد فکه و طلاییه و شلمچه و هویزه ود دهلاویه و اروند و....  دار و ندارم شدی!

می ترسیدم امام رئوفم! می ترسیدم تو  هم.... .عاشق اذن دخول خواندن شدم... فخر کائنات بودم وقتی راهم می دادی....یک جور مهربان نگاهم می کردی انگار نه انگار که هیچ جای عالم راهم نداده اند. وقتی لجن از سر و رویم می ریخت یک جور نگاهم می کردی انگار طیب و طاهر آمده ام!

فاصله ی قم-مشهد شده بود بین الحرمین ام! از جلوی قبرستان شیخان یک پلاک خریده بودم : " منم گدای فاطمه" . ایهام داشت! السلام علیک یا فاطمه معصومه(س)...  .نشسته بودم پیش پای خواهرت...کنیزی اش پادساهی عالم بود! .....حال بدی داشتم. جنوب وکربلا رفتن بچه ها و جا ماندن من.

آخرین زیارتت( ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم!) عجیب بود! دیگر یقین داشتم که تویی که امضا می کنی برات کربلای تک تک زائران حسین را!

نشسته بودم و نگاهت می کردم و می گفتم : دور تر از من به کربلا دیده ای؟نشسته بودم ومی گفتم: اوضاع مرا که می دانی! نشسته بودم ومی گفتم: یا جواد الائمه ادرکنی .... گفتی : ...

همان شب...توی همان صحن آمدند و وعده دادند: ان شا الله می رویم!

نگاهت کردم... نگاهم کردی! السلام علیک یا اباالحسن(ع)....خندیدم و گریستم.... فاصله ی زیارتت با ثبت ناممان به ۵۰ روز نرسید.... و از ثبت نام تا رفتن درست ۴۰ روز...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:37  توسط زائر  | 
بسم الله الرحمن الرحیم....

نجف...کربلا...کاظمین....!

می نویسم برای تویی که رفته ای ...یا می روی...یا دلت می خواهد بروی!

با عنایت خدا هدف این نوشته ها گفتن از سرزمین های نور است...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:57  توسط زائر  |